ویترین

صحبت از آزادی و تقدیر انسان می کننند
خلق را آن نا کسان زنجیر و زندان می کنند
با چه می بینند فرق خوب و بد ، آنان که خویش
از جنابت تا شهادت ، غسل یکسان می کنند

دریا

۲۵٫۰۶٫۱۳۸۹

POSTED IN سیاه و سفید, شعر, ویترین | ۲ COMMENTS

من در کران دریا

بر ساحلی نشسته

اندیشه ام که این موج

با رقص دل فریبش

امید بر چه بسته ؟

آواز او چه گوید ؟

این دست خیس دریا

در ماسه های ساحل

دست که را بجوید ؟

فریادی از غریقی

ناگه مرا برآشفت

که ای بر کران نشسته

این موج نرم و زیبا

چشم طمع به جان

بنشسته ای ببسته

ساربان

۲۴٫۰۵٫۱۳۸۹

POSTED IN اهواز, ویترین | NO COMMENTS

کمی درباه من

درباره

دسته‌ها

  • هیچ دسته‌ای پیدا نشد

آخرین نوشته‌های وبلاگ