شعر

حفاظت شده: که نشد

۲۱٫۱۲٫۱۳۹۲

POSTED IN بلاگ, شعر | برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

خلقت

۲۲٫۰۳٫۱۳۹۱

POSTED IN بلاگ, شعر | ۱ COMMENT

 

آفریدی تو مرا

و به اندازه یک خلقت من

طلب از من داری

ذهن من خالق صدباره توست

سر من خانه و کاشانه توست

تو به اندیشه من

که تو را هر باره

پس از این جور و جفایی که روا می داری

بهتر و شیرین تر

آفریدَست ،

بدهکاری دیرین داری

بازار عشق

۲۵٫۰۱٫۱۳۹۱

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

 

 

عاشق کن مرا

تا مجنون شوم

تا آدم شوم

که بهشت را به سیبی می فروشم به عشق

عاشق کن مرا

تا همه ی دنیا را بفروشم به تو

به عشق

من آدمم

و عاشق که می شوم

زود می فروشم و ارزان

نمی خری ؟

 

 

music : Where Is My Mind

Artist : MaxenceCyrin

 

 

شمع سوزان گرید و سودای دیرین می کند

آرد ، گندم آسیاب از سنگ زیرین می کند

نام معشوق است شیرین ، عاشقا حیلت ببین

کام حر تلخ است و نامش کام شیرین می کند

 

ای شب گواه من باش در محضر الهی

معراج عاشقان را شب می دهد گواهی

عشق است آنچه مانده بین من و تو تنها

ترکش نمی توان کرد حتی اگر تو خواهی

 

دل و دریا

۱۷٫۱۰٫۱۳۹۰

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

در تلاطم

خفه و منگ و هراسان

وسط دریایی

دل من گشته اسیر

دل من مانده غریب

خون دل پای تو عشق

که به دریا زدنش در طلب وصل تو بود

 

سلام

۲۵٫۰۷٫۱۳۹۰

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

در انتهای تاریک و روشن کوچه

نگاهم می جوید تو را

که بی نشان بودی

تویی که سالهاست

سلامت

مرا در ابتدای کوچه یافته

با آنکه بی نشان بودم

چه سیرابم و تشنه

به سلامی

که نشان بی نشانی ماست

 

نبریدم

۲۶٫۰۱٫۱۳۹۰

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

شنیده ام که شنیدی شنیده ای که شنیدم
تو دیده ای به دو دیده پدیده ای که بدیدم ؟
به راه میکده با سر به راه وصل خود از خود
دویدوم و نرمیدم ، بریدم و نبریدم

ناز بود آنچه فراوان که به بازار تو بود

دل من مست خرابی که خریدار تو بود

نه بهایی به کف آن دم که خرد ناز تو را

سر فدای دل مستم که گرفتار تو بود

چه شبانی که سحر گشت و مرا خواب نبرد

دیده ای بود که  شب ها همه بیدار تو بود

چند لبهای من از بوسه به لبهایت سوخت

چه خیالی به سر از ، لحظه دیدار تو بود

جامه زهد به تن کردم و دعوی به دعا

قدر ها طی شد و مقدور نه مقدار تو بود

رفته ای دیریست از پیشم ولی

نازنینا ، آمدن ، زیبا ترین کار تو بود

انگشت به لب

۴٫۰۸٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

آدمی در عشق ، اندک زندگانی می کند

بار هجران بر دلش ، کمتر گرانی می کند

مانده انگشتم به لب ، کان عاشق بی ادعا

با چنین عشقی ، چگونه جاودانی می کند !!؟

کمی درباه من

درباره

دسته‌ها

  • هیچ دسته‌ای پیدا نشد

آخرین نوشته‌های وبلاگ