بلاگ

از سمت ذوالفقاری اومدن .
نفس نفس زنان .
خسته و وحشت زده .

شب بود و او تنها ساکن آن گوشه از شهر .

جایی که خانه هایش ویران شده بودند و او مانده بود و گورستان ماشین هایش .

آن زمان که دشمن قصد کرده بود تنها راه باقیمانده به آبادان را هم به چنگ بیاورد و شهر را در محاصره کامل ببرد ، فکر همه چیز را کرده بود بجز مرد آبادانی را .

او که ۹ کیلومتر راه را تا سپاه آبادان رکاب زد تا دشمن به جاده خسروآباد که در ۴ کیلومتریش قرار داشت دست پیدا نکند .

آن زمان که مدافعین شهر انتظار ورود دشمن از سوی دیگر شهر را داشتند دریا قلی تنها امید شهر بود .

مردی که افسانه ماراتن را به روی صحنه برد تا ما باور داشته باشیم که گاهی اتفاقاتی می افتد که نمی شود باور کرد .

دریاقلی بعد از ۹ کیلومتر رکاب زدن در میان خمپاره و ترکش و آتش و دود و فکر از دست رفتن شهری که همه چیز او بود ، خود را به سپاه آبادان رساند و جمله ی تاریخی اش را فریاد زد :

از سمت ذوالفقاری اومدن

دریاقلی سورانی در اثر اثابت ترکش خمپاره به شهادت رسید تا نشان دهد که چگونه می توان ایستاده تر از نخل بود .

انگشت به لب

۴٫۰۸٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

آدمی در عشق ، اندک زندگانی می کند

بار هجران بر دلش ، کمتر گرانی می کند

مانده انگشتم به لب ، کان عاشق بی ادعا

با چنین عشقی ، چگونه جاودانی می کند !!؟

بی سر و پا

۲۷٫۰۷٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

عجبا دل که به تردید بدهکار تو بود

تلخی کام من از لعل شکربار تو بود

پای در راه برفت و سرم از سودایت

بی سر و پایی من در پی دیدار تو بود

حفاظت شده: عاشقی عادت ویران شدن است

۲۵٫۰۷٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | برای نمایش یافتنِ دیدگاه‌ها رمز را بنویسید.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

چه داری ؟

۱۶٫۰۷٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | ۱ COMMENT

ای آه بگو ثمر چه داری ؟
بر آتش دل اثر چه داری ؟
وی اشک بگو که حاصلت چیست ؟
بر دیده بجز ضرر چه داری ؟
ای باد صبا در این شب تار
از یار بگو ، خبر چه داری ؟
با یار بگو جفا تو کم کن
ما را تو مگر بسر چه داری ؟
ای شب که مجال عاشقانی
در ظلمت خود مگر چه داری ؟
تاری و سیاهی و غم انگیز
ای شب خبر از سحر چه داری ؟
آه ای دل من چه بی پناهی
ای آه بگو ثمر چه داری ؟

الفبای آفرینش

۸٫۰۷٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ | NO COMMENTS

کاش در الفبا (( ق )) بر (( ش )) تقدم میداشت تا عقل پیش از عشق آفریده می شد .
شاید آنگاه ، اینگونه عاشقت نبودم .

صبح نظربازان

۲۲٫۰۶٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | ۳ COMMENTS

باز هم نوبت به خماران رسید

نوبت رندان و مستان و غزل خوانان رسید

مؤمنان را ماه رحمت شد تمام

موسم عشق آمد و پرهیز را پایان رسید

ماه فرقت طی شد و بازار خلوت می شود

میفروشی ناز و ایام خریداران رسید

این هلال از بدر رویت مژده ای داد و بگفت

شام استهلال را صبح نظربازان رسید

نیمه شعبان

۶٫۰۵٫۱۳۸۹

POSTED IN بلاگ, شعر | NO COMMENTS

ما که جز درس جفا از تو نیاموخته ایم

ما که از داغ تو بر سینه خود سوخته ایم

دیده از کف بشد و دل که به قلیان آمد

پی دیدار تو بر قبله نظر دوخته ایم

توشه از رهگذر عمر نبردیم و گذشت

بهر فردا بجز از عشق نیاندوخته ایم

نه مرادی به جهان بود و نه فردا به مراد

دو جهان را پی دیدار تو بفروخته ایم

گو حریفان همه بر گرد دل ما گردند

که دل آتشکده کردیم و بیافروخته ایم

کمی درباه من

درباره

دسته‌ها

  • هیچ دسته‌ای پیدا نشد